خرید بک لینک


نمی دونم حالم چطوره.
حوصله شعر خواندن رو که اصلا ندارم. شعرهای عاشقانه  مخصوصا. شعرهایی که بر می گرده به حسهای بین زن و مرد. برام کاملا معنیش رو از دست داده. وقتی به نوایی و آهنگی سنتی که اون هم منشاء عشقی داره گوش می دم؛ اونقدر که جذب ریتم و موسیقی و صدای خواننده می شم، جذب گفتار و معنیش نمی شم. فقط صدا برام ارزش داره نه کلام. عشق زمینی رو در حس مادر به فرزند و حسی که فرزند به مادر داره می بینم و یا حسی که به یک انسان خیلی خوب داشته باشی.
و آخرش عشق فقط برای خداست و بس.

برچسب: عشق,عشق بازی,عشق ممنوع, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:37

خونه به معنی کامل به هم ریخته و کثیفه. در این مدت تعطیلات به جر در آشپزخانه و لباسشویی کاری به جاهای دیگه نداشتم. امروز هم که مطمئن رفته سرکار و بچه ها خونه هستند، حس آزادی و راحتی بیشتری دارم و حال جسمم هم زیاد خوب نیست دل درد و کمر درد دارم. اما روحم بد نیست. به بچه ها سخت نمی گیرم و به خودم هم. همه چیز رو راحت گرفتم. کاری به اتاقهای به هم ریخته بچه ها ندارم. کار زیادی به چگونه وقت گذروندن بچه ها هم ندارم. فوقش نگران می شم، نت رو قطع می کنم. تذکر می دم که نیم ساعت کتاب رو بخونن که معمولا زرنگ بیشتر از این وقت می ذاره برای خوندن چون لذت کافی رو می بره و لزومی به تذکر من نداره اما مهربون و آهو نه. صورتم بد جوری خسته ست. مخصوصا چشمهام. به خودم نمی رسم. به تغذیه درستم هیچ وقت نرسیدم. روی انگشتام پر از پوستهای کنده شده ست که هی خون میاد. می دونم این از میوه نخوردنه. به میوه و ورزش احتیاج دارم.تو این مدت تعطیلات یکبار هوای بودن بین جمعهای دوستانه رو کردم. که یکی بیا خونه مون و یا ما بریم خونه یکی. فقط به اندازه کمی این هوا رو داشتم و دیگه ندارم.

برچسب: حال و هوای من,حال و هوای منزل پورحیدری,حال و هوای منزل بهادر عبدی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

با خانم آشنایی تلفنی حرف می زدیم. او در مورد قفسه کتابهاشون می گفت که در اتاق پسرش فقط جا اشغال کرده بوده و پر از کتابهای دینیه و هیچ کسی اهل خوندن کتاب که نیست و می گفت می دونم (یعنی من که مخاطبشم می دونم که) دیگه ما هم حال خوندن مگه داریم و خیلی رفته بود تو حس همفکری و همباوری و همگونه ایی که خانواده ما و او مثل همیم و یا من و او همانندیم و اهل کتاب خوندن نیستیم (و همین اصل مطلبش بود) و قفسه رو اوردیم پایین و به جاش کمد برای پسر گرفتیم....خیلی رفته بود در حس و صحبت می کرد و من هم فقط می گفتم درسته اما درسته من برای نخوندن کتابهای دینی بود نه کلا نخوندن کتاب. نگفتم. حس کردم اگه بگم یکجور تظاهر و خودنمایی کردم براش و دیگه اینکه حس بدی بهش منتقل می کردم. با همه احتیاطات و ملاحظه هایی که در گفتگو داشتم باز هم داخل خودم راضی نبودم از این گفتگو...ولی خوبی این گفتگو این بود که او حس خوبی داشت و می تونستم از لحن حرفهاش به این نکته برسم. همسرم کتابهای مذهبی و سیاسی و تاریخی خیلی داره و فقط خودشه که گاهگداری می ره سراغشون. کتابهای من هم زیاد نیستن. تقرییا دو ردیف از یک قفسه رو

برچسب: کتابهای ممنوعه,کتاب,کتابخانه ملی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

سه شنبه روز سختی برای من بود. زرنگ دختر خونه دوستش دعوت بود که خیلی دور بود و از قبل هم به مهربون قول داده بودم اون روز ببرمش مرکز خرید. از قبل که با مهربون در این مورد صحبت کرده بودیم به این نتیجه رسیده بودم که در خرید با من راحتتره تا با پدرش. چون می خواست ساعت بگیره و می خواست چند جا رو ببینه بعد از دیدنشون یکی رو انتخاب کنه و اینکه چند ساعت دیگه هم داشت و پدرش موافق گرفتن ساعت دیگه ایی نبود و به احتمال زیاد این وقت خرید با ناراحتی سپری می شد که برای چی می خوای بخری و حیفه پول و از این حرفها. من هم نکه کاملا موافق این خرید مهربون پسر باشم اما اولا پول خودشه و اختیارش هم دست خودش و دوما فکر می کنم سنش مناسب این نوع رغبتهاست و ساعت هم چیز بدی نیست و سوما خیلی وقته که این درخواست رو کرده و مرتب تکرارش کرده. بنابراین سختگیری نمی کنم و زیاد در این مورد حرف نمی زنم. اینها مراحلیست که باید طی بشه و تجربه به دست اورد.مطمئن خواست خودش زرنگ دختر رو برسونه خونه دوست و من با مهربون راهی شدم.ازقبل در مورد قیمت ساعت هم به نتیجه رسیده بودیم که براش حد تعیین کرده بودم و مهربون هم کاملا ر

برچسب: گردنبند عینک, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

یکی از فکرهایی که تو سرم بود اون شب این بود که وقتی رسیدم مسجد برای تحویل دخترها، در پارکینگ مسجد فقط ماشین مادرشون بود و بس. یعنی زن بیچاره اون همه مدت فقط برای تحویل گرفتن دخترهاش اونجا تو ماشین منتظر نشسته بود. مسجد برنامه ایی نداشت. وقتی ازش عذرخواهی کردم که نتونسته بودم درست و حسابی کمکی کرده باشم به خاطر تاخیر گفت کهتقصیر خودش هم بوده که برای نرفتن کل مسیر این فکر رو کرده و اشتباه کرده._ظاهرا خونه تون از مسجد هم دوره. دخترها گفتن که برای اومدن به مدرسه (که همون داخل مسجده) هر روز صبح خیلی زود از خونه میاید بیرون._نه زیاد دور نیستیم اما چون من درس می خونم در هفته چند روز زودتر میام که بچه ها رو در کلاس مراقبت از بچه ها بذارم و زود برم. _ببخشید دیگه کارم کمکی برای شما نشد._حالا که خونه هامون نزدیکه خوبه که یه وقت بذاریم دخترهامون در تعطیلات باهم بازی کنند. _ان شاءالله.در دلم هم موافق این حرف بودم. اما اینکه بیشتر بخوام با این خانم صحبت کنم و بیتشر ازم بدونه و من ازش بدونم؛ نه!درس هم می خوند. خیلی از مادرها اینجا درس می خونن. بعد می رن کار می کنن. من نه درسی نه کاری...

برچسب: درس و کار,درس کارآفرینی و پروژه,درس کار و فناوری, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

با خانم آشنا که صحبت می کردم گفت که دخترهاش عمه من رو در دانشگاه همیشه می بینن.و گفت که حتی در ایام دهه عاشور هم چند شبی عمه من و دخترش در مراسم حضور داشتن و این خیلی خیلی برام عجیب بود که چطور من ندیده بودمشون. دخترم با نگاه خیلی دنبال دختر عمه م گشته بوددر سالن. اما نه من و نه دخترم هیچ کدوممون هیچ کدوممون ندیده بودیم. خیلی برام جالب و عجیب بود این ندیدن.به احتمال زیاد بعد از سخنرانی  خارج می شدن من همیشه برای گوش دادن به نوحه می نشستم. فکر کردم عمه من چقدر دعا کرده که چشمش به چشمم نیفته و خدا هم دعاش رو اجابت کرده. فکر کردم چقدر ازم بدش میاد که اصلا یکبار هم بیشتر ننشسته تا من رو ببینه و با هم بعد از بیشتر از یکسال یه سلام ساده بکنیم. فکر کردم خدا هم دوستش داره که گذاشته من رو نبینه. من دوست داشتم ببینمش. قبلش خیلی تلاش کرده بودم برم خونه شون برای تسلیت گفتن که نخواسته بود و بعدترش خیلی تلاش کردم دعوتش کنم خونه مون که باز هم بهانه آورده بود... چقدر من براش مکروه و غیرقابل تحملم خدا می دونه!شاید هم فکر کرده دیدمش و به عمد نرفتم سلام کنم. خدا می دونه.برای سال نو میلادی

برچسب: دوست نداشتنی,دوست نداشتنی به انگلیسی,مردان دوست نداشتنی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

تابلوهایی در کنار آب دریاچه ها و آبها می ذارن با مفهوم: بگذارید حیات وحش به همون حال بمونه؛ به پرندگان غذا ندهید.هیچ وقت این حرف برام قانع کننده نبوده. که بریم پارک و کنار آب و به اردکها و غازها غذا ندم. دلایلی که آوردن و خودشون بهش معتقدن اینه: ممکنه غذای انسانها به اندازه کافی خوب و مناسب حیوانات نباشه، باعث بشه ترس طبیعی حیوانات وحشی نسبت به انسانها کم بشه و همین سبب خطر برای انسانها بشه یعنی کم کم از محدوده محیط زندگیشون خارج و وارد محدوده زندگی انسانها بشن، جمع شدن پرندگان در یکجا باعث ازدحام در اون منطقه می شه و احتمال دعوا برای به دست اوردن غذا بیشتر می شه و پرندگان زخمی می شن؛ احتمال انتقال بیماریهایی از پرندگان به انسانها و یا برعکس.اینکه غذای مای مناسب پرندگان نباشه که... غذای ما انسانها با همه دستکاریهایی که این دانشمندان گرامی و مهندسان در فراورده های غذایی اعم از گیاهی و حیوانی به وجود آوردن، مناسب خود ما انسانها هم نیست چه برسه به حیوانات زبان بسته. اونوقت اینها با همه درایت و دانایی و اهداف عالیه شون می خوان حیوانات رو ا

برچسب: سفسطه های رایج,سفسطه های,سفسطه های ریاضی, نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36


آهو پسرم این روزها به معنی واقعی شاد و شنگوله و خیلی برای خودش خوش می گذرونه و من هم از شاد بودنش خرسندم.
خدایا خیلی شکرت!



برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

کتابی می خونم که در اون خانواده ایی مزرعه داری و پرورش مرغ می کنن. در این کتاب شرح داده که چطور این جوجه های زبان بسته رو منتقل می کنند و چقدر شون در این انتقال که با بی توجهی انجام می شه تلف می شن و بعد در مرغداری همه منافذ به بیرون رو کاملا می پوشونن تا تاریک بشه و این جوجه ها نتونن روز از شب رو تشخیص بدن و مرتب بخورن و بخورن تا زود فربه بشن و در طول سه تا چهار ماه بزرگ و آماده کشته شدن بشن. در غذایی هم که بهشون می دن ماده ایی سمی به نام آرسنیک می گذارن که باعث می شه موحودات داخل چینه دان مرغها ازبین برن و مرغها زودتر رشد کنن. این ماده سمی هم همچنان در بدنشون باقی می مونه و باعث منفجر شدن رگها در ماهیچه های مرغ می شه و نتیجه ش رنگ صورتی و عضله بزرگ در مرغهاست که مردم با دیدنش فکر می کنن وای چه گوشت خوب و سالمیه! این مرغها اونقدر می خورند و زود بزرگ می شن که حتی قلبشون هم تحمل نمی کنه و سکته می کنن و برای همین یکدفعه چپه می شن و می میرند. و بعد ما این مرغهای را نوش جان کرده و به انواع بیماریهای عجیب و غریب مبتلا می شیم.یعنی این زبون بسته ها چی می بی

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 1:36

صفحه بندی